بمناسبت روز پدر از استاد رضایی

سلام

 
میمیرد این از تشنگی هیچش خبر نه
آن مرده را آبش دهم هیچش اثر نه 
 
آن تشنگان آب جو در دور دستند
دارم سر رفتن ولی پای سفر نه !
 
در حل مشکل اینچنین در انحلالم
چون آنکه شمشیری به کف دارد, سپر نه
 
در جانتان شری است خاموشنده ی خیر
در ما چنان شوری که جا از بهر شر نه
 
آنکه جگر گوشه ش شده هند جگرخوار
خون کسان را خورده و خون جگر نه
 
حس و غریزه حاکم و تقلید الگو
دارم گمان والد شدی, اما پدر نه
 
در چنگ سالوس و ریا پژمرد ایمان
جادوگری رونق گرفت اما هنر نه
 
دست دعایم بیعت با آسمان است
فتوای سرو این است,  بیعت با تبر نه
 
ر-ابهام
۹۴/۲/۹
تهران
 
برچسب ها:
زمان: 2015-06-06 11:08:07

فاضل نظری

سلام

 

نرگس آتش پرستی داشت شبنم می فروخت

با همان چشمی که می زد زخم مرهم می فروخت

 

زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر

داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت

 

زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر

مرگ را همچون شراب کهنه کم کم می فروخت

 

در تمام سالهای رفته بر ما روزگار

شادمانی می خرید از ما و ماتم می فروخت

 

من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها

گلفروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت

 

فاضل نظری

 

خدانگهدار

برچسب ها: فروخت , زندگی
زمان: 2015-06-06 11:08:07

استاد رضایی

سلام

 

بهر همراهی من باور ندارم تاب داری

 کی تو تاب تشنگی ای لاله ی سیراب داری ؟

 

رسم آدابی دگر در معبد عشق است ای جان

آشنائی تا کجا با اینچنین آداب داری ؟

 

ای گل زیبای نازم خانه ات گلخانه بوده

کی توان زندگی اندر دل مرداب داری ؟

 

نرگس شهلای تو از ناز دائم نیم خواب است

باز هرشب میتوانی مست را از خواب داری ؟

 

مرغ طوفان نیستی دریاچه ای آرام خواهی

قوی زیبایی, کجا جا در دل گرداب داری ؟

 

سیمتن در سینه ی سیمین دلی آسوده داری

کی تحمل, اضطراب دائم سیماب داری ؟

 

میتوانی طعنه های رند بازاری شنیدن ؟

طاقت تکفیر اهل منبر و محراب داری ؟

 

جز به مقصد دل سپردن نیست جائز در طریقم

صبر بر دوری از یاران و از احباب داری ؟

 

روز و شب چون شیخ باید در پی انسان بگردی

شوق گشتن در پی این گوهر نایاب داری ؟

 

غایب از چشم عسس ایام خود را شام کردن

شور عیاری میان شام بی مهتاب داری ؟

 

خار در پا, کی توانی سر بروی خاک هشتن ؟

ای که هرشب بستر خواب از خز سنجاب داری !

 

کافر و مجنون و گبر و ملحدم خوانند هرجا

ای مه خوش نام من تاب چنین القاب داری ؟

 

عهد کردم تا به تابوتم تنی خونین سپارم

طاقت دیدار این تصویر در این قاب داری ؟

 

مرضیه این شیوه ی نامرضیه بگذار و بگذر

بهر یاری رضا باور ندارم تاب داری

 

تهران ۱۳۶۸/۵/۸

 

نسخه ی آزمایشی وبسایت شخصی استاد رضایی

http://r-ebhaam.com

اگر از دانشجویان و دوستان ایشان کسی مایل به همکاری جهت طراحی وبسایت ایشان هست به من پیام بدهد

خدانگهدار

زمان: 2015-06-06 11:08:08

افسرده دل ...

سلام

 

در محفل خود راه مده همچو منی را

افسرده دل افسرده کند انجمنی را

 

ما افسرده دلان ساکن کوی غم و دردیم

در عشق شکست خورده ولی توبه نکردیم

 

پاییز شد و برگ دلم رو به خزان است

افسردگیش در دل عشاق عیان است

 

در محفل شادان نبود جای غریبان

غم بود رفیقم بخدا عین طبیبان

 

افسرده دلان را تو مکن دور از این پس

آنرا که دل افسره بود دادرسی هست

 

بی شک همگان در گرو یار نشستیم

اما دل افسرده دلان  را نشكستيم

 

خدانگهدار

زمان: 2015-06-06 11:08:08

حافظ ...

سلام


دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود
تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود
 
چهل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت
تدبیر ما به دست شراب دوساله بود
 
آن نافه مراد که می‌خواستم ز بخت
در چین زلف آن بت مشکین کلاله بود
 
از دست برده بود خمار غمم سحر
دولت مساعد آمد و می در پیاله بود
 
بر آستان میکده خون می‌خورم مدام
روزی ما ز خوان قدر این نواله بود
 
هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید
در رهگذار باد نگهبان لاله بود
 
بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح
آن دم که کار مرغ سحر آه و ناله بود
 
دیدیم شعر دلکش حافظ به مدح شاه
یک بیت از این قصیده به از صد رساله بود
 
آن شاه تندحمله که خورشید شیرگیر
پیشش به روز معرکه کمتر غزاله بود
 
خدانگهدار
زمان: 2015-06-06 11:08:08

فاضل نظری ...

سلام

 

راحت بخواب ای شهر ! آن دیوانه مردست
در پیله ابریشمش پروانه مردست

در تُنگ، دیگر شور دریا غوطه‌ ور نیست
آن ماهی دلتنگ، خوشبختانه مرده است

یک عمر زیر پا لگد کردند او را
اکنون که می‌گیرند روی شانه، مرده است

گنجشکها ! از شانه‌هایم برنخیزید
روزی درختی زیر این ویرانه مرده است

دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش
آن شمع را خاموش کن! پروانه مرده است...

فاضل نظری

 

خدانگهدار

زمان: 2015-06-06 11:08:08

علیرضا بدیع

سلام


باز هم تسبیح بسم الله را گم کرده ام
شمس من کی می رسد؟ من راه را گم کرده ام

طره از پیشانی ات بردار ای خورشیدکم!
در شب یلدا مسیر ماه را گم کرده ام


در میان مردمان دنبال آدم گشته ام
در میان کوه سوزن کاه را گم کرده ام

زندگی بی عشق شطرنجی ست در خورد شکست
در صف مشتی پیاده شاه را گم کرده ام

خواستم با عقل راه خویش را پیدا کنم
حال می بینم که حتا چاه را گم کرده ام

زندگی آنقدر هم درهم نبود و من فقط
سرنخ این رشته ی کوتاه را گم کرده ام...

خدانگهدار
زمان: 2015-06-06 11:08:08

قرار بود سر بی گناه بدار نباشد !!!

ولی خیلی کارها اشتباه نیست چه برسه به تکرارش و شاید دلی را شاد کنیم

سلام

"قرار بود سر بی گناه بدار نباشد
قرار بود فقط تا به پای دار بیاید"

قرار بود به دلها کمی قرار بیاید
قرار بود که اسباب پای کار بیاید

قرار بود نرنجد کسی زگفتن حقی
قرار بود نرنجد دلی زگفتن حرفی

قرار بود سرعقل روزگار بیاید

"قرار بود سر بی گناه بدار نباشد
قرار بود فقط تا به پای دار بیاید"

قرار بود خدا باشد و محبت مردم
قرار بود وطن هم در این شمار بیاید

برای آن که بدانیم بهار چه زیباست
قرار بود که بعد از خزان بهار بیاید

قرار بود که کیوان ما به مدرسه ی عشق
بپای خویشتن و از روی اختیار بیاید

"قرار بود سر بی گناه بدار نباشد
قرار بود فقط تا به پای دار بیاید"

"پرواز همای"

خدانگهدار
زمان: 2015-06-06 11:08:08

شمس الدين بختكی

سلام


ساعت به خواب رفته ، قرارت نمی رسد

پاییز می دود به بهارت نمی رسد

هرچه گل است، من به تو تقدیم می کنم

یک شاخه هم به خواستگارت نمی رسد

انگار در نشانی تو دست می برند

از نامه ها یکی به دیارت نمی رسد

حتی برای خاطر چشمان کور من

تصویرهای تیره و تارت نمی رسد

هر 8 شنبه را تو به من فکر می کنی

پاهای من به روز شمارت نمی رسد

*((لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد))*

آقا ! دلت خوش است نگارت نمی رسد

حتی اگر اصالت کاشانی ات دهند

قدری گلاب هم به مزارت نمی رسد

تا ارتفاع موی تو قدم بلند نیست

لب های من به سرخ انارت نمی رسد

زاینده رود با پل خواجو برای تو

این میهمان به میز ناهارت نمی رسد

چون بچه ها به شوق تو پر در می آورم

پرواز من ولی به قطارت نمی رسد!

حالا که دیر آمده ای،زود می روی

آهوی من به فصل شکارت نمی رسد

این بیت آخر است ، سلامت رسیده ام 

یعنی سرم به حلقه دارت ... نه ! می رسد!


خدانگهدار

زمان: 2015-06-06 11:08:08

رحیم معینی کرمانشاهی

سلام


من نگویــــم، که به درد دل من گــــوش کنید
بهتــــــر آن است که این قصــه فراموش کنید

عــــــاشقان را بگـــــــذارید بنالنــــــد همــــه
مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنید

خــــون دل بـــــود نصیبم، به سر تربـــت من 
لاله افشــــان به طرب آمده، می نوش کنید

بعــــد من سوگ مگیــــرید، نیــرزد به خــــدا
بهر هــر زرد رخی، خویش سیه پوش کنید!

غیــر غم دار و ندارم به جهان چیست مگـر؟
رشک, کمتــــر به منِ هستـی بر دوش کنیـد

خـــط بطلان به ســــر نامه هستی بکشیـد
پـــاره این لــوح سبک پایه ی مخدوش کنیـد

سخن سوختگان طـــــرح جنــــون می ریـزد
عـــاقلان، گفتــــــه ی عشاق فراموش کنیـد

خدانگهدار

برچسب ها:
زمان: 2015-06-06 11:08:08

استاد شهريار

سلام

راه کج بود، نشد تا به ديارم برسم
فال من خوب نيامد، که به يارم برسم

بي قراري رسيدن، رمق از پایم برد
نشد آخر، سر ساعت به قرارم برسم

شهرياري، پر از اندوه ثریا هستم
شايد آخر سر پيري، به نگارم برسم

استخوان سوزِ سياهيِ زمستان شده‌ام
بلکه نوروز بیاید، به بهارم برسم

عشق هرروز دلم را به کناري ميبرد
عشق نگذاشت، سرانجام به کارم برسم

مرگ، دل‌ بستگي آخر دنياي من است
ميروم شايد روزي به مزارم برسم

 

خدانگهدار

برچسب ها:
زمان: 2018-04-16 11:15:02